ورود | عضویت

تاریخ انتشار :    1391/07/17 - 10:06     بازگشت


کبوتر چاهی
امیرعلی نگاهی به زیارت‌نامه و دعاهایی که در دستهایش عرق کرده بودند انداخت و زیر لب گفت: اگر سر برسه چی؟ و هنوز ناصر و محمد جوابش را نداده بودند که سرش را بلند کرد و گفت: «یعنی راستی راستی، یک کفتر آزاد کنم، شفا پیدا می‌کنه؟»

زیارت عاشورا، زیارت آل یاسین، معراج نامه، توبه نامه...
مشنگ، حالا چکار می‌کنی هان؟ گفتم که فوتبال نمی‌یام. کی فوتبالو گفت؟ زیارت عاشورا، زیارت آل یاسین... شفای خواهرتو می‌گم، نمی‌خوای؟ خوب معلومه که می‌خوام، یعنی تو می‌گی من برم دزدی؟ نمی‌دونم اسمش چیه، اگه، کسی بخواد خواهرش شفا بگیره، هرکاری می‌کنه، معراج نامه، توبه نامه... امیرعلی دعاهایش را در حالی‌که به سمت عابری دراز کرده بود رو به ناصر کرد و گفت: «پس کی برا مادر و آبجی‌ام غذا ببره تو حرم؟» سرش را پایین انداخت و سنگ کوچکی را که جلوی پایش بود هل داد عقب‌تر و گفت: «چطوری از دیوار برم بالا؟» ناصر خوشحال جلو آمد و گفت: «خنگه، آخه بالا رفتن از اون خونه قدیمی و زهوار در رفته‌ی یک طبقه چیزی نیست که تو بخوای جوش بالا رفتنشو بزنی، زیارت آل یاسین، توبه‌نامه...، حاج خانم دونه‌ای 100 تومنه، شما هم می‌خواین؟ بفرمایین، تازشم خیالت راحت، حسن کفتری ظهرا خونه نمی‌یاد، مگه نه؟ تازه محمد همسایه‌شونه و بهتر می‌دونه.» و دستی به شانه محمد زد و گفت: «خوب جواب بده دیگه، مگه نه؟»
محمد که ساکت ایستاده بود گفت: «آره ظهرا خونه نمی‌یاد، اما آدم بد قلقیه‌ها، اگه سر برسه...» و نگاهی به ناصر انداخت و گفت: «اما ظهرا خونه نمی‌یاد، معراج نامه، توبه‌نامه... دونه‌ای 100 تومن.»
ناصر جلو آمد و زل زد در چشمهای امیرعلی و گفت: «چرا لفتش می‌دی؟ یعنی تو نمی‌خوای یک کفتر برای شفای خواهر فلجت آزاد کنی؟»
امیرعلی نگاهی به زیارت‌نامه و دعاهایی که در دستهایش عرق کرده بودند انداخت و زیر لب گفت: اگر سر برسه چی؟ و هنوز ناصر و محمد جوابش را نداده بودند که سرش را بلند کرد و گفت: «یعنی راستی راستی، یک کفتر آزاد کنم، شفا پیدا می‌کنه؟» ناصر دو گوشه‌ی لبش را با انگشتان گوشتالودش گرفت تا امیرعلی لبخندش را نبیند و پشت به او کرد و گفت: «از الکی که نمی‌گن، حتماً شفا پیدا می‌کنه دیگه.»
ظهر بود و در کوچه پرنده پر نمی‌زد. امیرعلی آهسته نگاهش را از لانه چوبی بزرگ روی پشت‌بام گرفت. پاهایش سست شده بودند و زمین انگار داشت از زیر پاهایش لیز می‌خورد. به دیوار خانه تکیه داد و گفت: «می‌گم امروز نمی‌شه، باشه یه روز دیگه.» ناصر دست محمد را کشید و گفت: «محمد، بیا بریم، من اگه جای این بودم...» که امیرعلی دوباره نگاهی به لانه‌ی چوبی کبوترها انداخت و چشم‌هایش را لحظه‌ای بست و نفسش را با فشار بیرون داد و گفت: «هوامو داشته باشین‌ها!» ناصر و محمد نگاهی به هم انداختند و با هم گفتند: «هواتو داریم، خیالت تخت.»
بالای پشت‌بام که رسید، عرق پیشانی‌اش را با کف دست‌های خاک گرفته‌اش پاک کرد و نگاهی به محمد و ناصر که سرهایشان را هر کدام از پشت درختی درآورده بودند و نگاهش می‌کردند انداخت. ناصر گفت: «بجنب درو باز کن.» نگاهش را از ناصر گرفت و دوخت به داخل حیاط قدیمی که انگار هیچ‌کس در آن زندگی نمی‌کرد. دستش را روی دستگیره‌ی لانه کبوترها گذاشت و چرخاند. در با صدای خشکی باز شد. سر و مقداری از دستش را داخل لانه کرد و بال اولین کبوتری را که به دستش رسید گرفت و بیرون کشید و خوشحال روبه‌روی کوچه گرفت. ناصر دستش را از پشت درخت بیرون آورد و نگاهی به محمد که دهانش نیمه‌باز مانده بود کرد و گفت: «باید چاهی باشه، مگه نه؟» محمد که انگار از خواب بیدار شده بود گفت: «راست می‌گه، خوب شد ناصر یادش بود. ولش کن اونو، یه چاهی‌ شو پیدا کن.» در را کمی باز کرد و کبوتر را هل داد داخل و سریع یک‌یکشان را از نظر گذراند. یک کبوتر چاهی در میانه‌ی لانه آرام ایستاده بود و نگاهش می‌کرد: دستش را دراز کرد، اما دستش به آن نرسید. یکباره بق‌بقویشان قطع شد و بال و پرهایشان را تکان دادند و خود را به عقب لانه رساندند. تا کمر داخل لانه شد و چشم گرداند و دنبال چاهی گشت، اما پیدایش نکرد. کبوترها به آنی جایشان را عوض می‌کردند و با صدای بال و پر زدنهایشان ترس را در دلش جای می‌دادند. گیج شده بود و هرچه سعی کرد تا از لابه‌لای کبوترها پیدایش کند ممکن نبود. در لانه را آرام بست، چشمهایش را آنقدر گشاد کرده بود که داشتند از حدقه بیرون می‌زدند، خیس از عرق شده بود، خواست دوباره در را باز کند که صدای گروپ گروپ کفشهایی که به سرعت پله‌های پشت‌بام را طی می‌کردند، فرصت تصمیم‌گیری را از او گرفت. قلبش نزدیک بود از جا کنده شود. پاهایش به سطح کاه‌گلی پشت‌بام چسبیده بود. انگار هیچ‌وقت با پاهایش راه نرفته بود. تا رو برگرداند، مردی لاغر و ترکه‌ای با صورتی آفتاب‌سوخته و چشمان به خون نشسته، نگاهش می‌کرد. چوبش را بالا برد و گفت: بزنم تو ملاجت، نیم وجبی! این موقع روز و دزدی؟
زبانش بند آمده بود. انگار حرف زدن را فراموش کرده بود. مرد جلوتر آمد و امیرعلی بیشتر خودش را چسباند به لانه کبوترها.
- «پرسیدم چی می‌خواستی؟ کی فرستادتی دزدی هان؟»
نزدیکی‌های عصر بود و هوا کم‌کم داشت خنک می‌شد. دسته دسته مردم به سمت حرم در حرکت بودند، که امیرعلی دوان دوان وارد صحن شد، نفس نفس می‌زد و گاهگاهی با دستهای داغ و گُرگرفته‌اش، قطرات عرق را از صورتش پاک می‌کرد. ناصر و محمد که از خنده در حال پس افتادن بودند، دنبالش به زحمت می‌دویدند و فریاد می‌زد: «امیرعلی صبر کن، شوخی کردیم.»
نقاره می‌زدند. حرم مملو از جمعیت بود. صدای صلوات به آسمان بلند شد. امیرعلی همراه با سیل جمعیت می‌رفت به سمتی که پیکر رقصان دخترکی بر دوش مردم به هر طرف کشیده می‌شد. امیرعلی چشم دوخت به دخترک و خندید. دست در یقه بلوزش که از شدت عرق به تنش چسبیده بود کرد و کبوتر چاهی را درآورد و در صحن رها کرد.
وجیهه دلاور



شبكه جوانان رضوي وابسته به موسسه خدمات مشاوره اي، جوانان و پژوهش هاي اجتماعي آستان قدس رضوي